تبليغاتX
.::همه چیز برای سرگرم شدن اینجا هست::.


.::همه چیز برای سرگرم شدن اینجا هست::.

(( بیایید با هم فرهنگ درست استفاده از اینترنت را رواج دهیم ))

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان

برای امروز با همکاری دوست خوبم " نغمه " یک سری آیا میدانستید جالب برای شما آماده کردیم ، از همینجا جا از نغمه هم تشکر میکنم که تو آپ کردن وبلاگ کمکم کرد .

 آیا میدانستید که یک گالن روغن سوخته، می‌تواند تقریبا یک میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند ؟

آیا میدانستید که قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است ؟

 آیا میدانستید که آب دریا بهترین ماسك صورت است ؟

 

بقیه در ادامه مطلب . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 توسط شهروز| |

 

مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به  پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

 

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 توسط شهروز| |

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387 توسط شهروز| |

حضرت موسي هنگامي که براي مناجات با خدا به طور مي رفت ،در راه عابدي را در ديرش مشغول عبادت ديد، آن حضرت نزد او نشست و پرسيد: چند سال لست در اين دير عبادت مي کني ؟عابد گفت هفتاد سال!
چون وقت ناهار شد، عابد سفره اش را پهن کرد و شروع به خوردن غذاي خود کرد ،بي آن که چيزي از آن به موسي تعارف کند! مدتي بعد موسي برخاست تا به جانب طور رود، عابد به او گفت اي موسي، از خدايم بپرس که جايگاه من در بهشت کجاست ؟
موسي از نزد او رفت و در راه با عابدي ديگرملاقات کرد ،و از او پرسيد: چند سال است عبادت مي کني؟ عابد گفت چند سالي است. موسي نزد او نشست ،سپس عابد سيبي آورد و گفت: به جز اين سيب چيز ديگري ندارم و همين را باهم تقسيم مي کنيم! او نيمي از سيب را به موسي داد و نيم ديگرش را خودش تناول کرد.اندکي بعد موسي برخاست تا خداحافظي کند.عابد گفت از پروردگارم بپرس ،جايگاهم در بهشت کجاست؟
موسي در کوه طور راجع به آن دو عابد از خدايش پرسيد.وحي آمد که عابد اول در آتش است و عابد دوم جايگاهي پسنديده در بهشت دارد !موسي تعجب کرد چون نخستين عابد هفتاد سال خدا را عبات کرده بود در حالي که عبادت دومي از چند سالي فراتر نمي رفت !از پروردگار علت اين امر را پرسيد ،وحي آمد که اولي غذا را از تو دريغ داشت حال آن که دانست تو بنده و دوست مني ،اما دومي تنها سيبي را که داشت با تو تقسيم کرد!چون موسي باز گشت آنچه را که خداوند به او وحي فرموده بود، به اطلاع آن دو رساند عابد اول هنگامي که خبر دوزخي بودن خود را شنيد، از موسي تقاضا کرد از خدايش دو چيز را براي او بخواهد:
الف) آنقدر پيکر او را بزرگ کند که تمامي جهنم را پر سازد!
ب)او را در جهنم خاص جاي دهد، زيرا تاب شنيدن ناله ي عذاب شوندگان را ندارد!
موسي با خداوند مناجات کرد و تقاضاي آن عابد را به خداوند عرضه داشت. وحي آمد که او را به بهشت مژده بده! موسي از خدا پرسيد: خدايا علت چيست؟ خداوند گفت: چون او تاب شنيدن ناله ي عذاب شوندگان را ندارد!...

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387 توسط شهروز| |

كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نكشد.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
نتیجه اخلاقی: مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387 توسط شهروز| |

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387 توسط شهروز| |

آدم ها خيلي نميتونن از هم دور بشن ٬ بالاخره يه چيزي جا ميمونه که مجبورن برگردن
و برش دارن ٬ سعي نکن از من دور بشي ... دلت اينجاست . . .
ولنتاين مبارک

تا عمر ما باشد به دنيا ما رفيقيم ، ترسم بميرم حس کني ما نا رفيقيم !
ولنتاينت مبارک رفيق هميشه . . .

کار گل زار شود گر تو به بازار آئي / نرخ يوسف شکند جون تو به بازار آئي . . .

داستان زندگي من قصه ايست که متن آن وجود توست ، و پايانش نبود تو . . .

دل بستن مثل پرت کردن يه سنگ تو درياست ، اما دل کندن مثل پيدا کردن همون سنگه
Happy valentine day . . .

تلخي مشروب رو به جون ميخرم که فقط وقت خوردن بگم
به سلامتي اون که دوسش دارم . . . ولنتاين مبارک . . .

 

بقیه در ادامه مطلب . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387 توسط شهروز| |

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز

خیلی وقت بود که مطالب خنده دار نذاشته بودم ، امروز با چند مطلب باحال اومدم :

 

امتحان دامادها

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

 

۲ مطلب دیگر در ادامه مطلب . . .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387 توسط شهروز| |

 

بقیه عکسها و بیوگرافی در ادامه مطلب . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 توسط شهروز| |

با عرض سلام خدمت تمامی شما دوستان عزیز

بالاخره امروز بعد از یک مدت نسبتا طولانی ، همونطوری که قول داده بودم برگشتم و وبلاگ و آپ کردم

 

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 توسط شهروز| |

چند عکس از آنجلیناجولی

 

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 توسط شهروز| |

چند عکس از هیلاری داف

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب . . .

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 توسط شهروز| |

عکسهایی از جنیفرلوپز

 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب . . .

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 توسط شهروز| |

چند عکس جدید از شهره

 

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 توسط شهروز| |

آهنگ جدید ساسی مانکن به نام نیناش ناش که خیلی قشنگه رو میتونید از لینک زیردانلود کنید

 

دانلود

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 توسط شهروز| |


Design By : Night Skin