.::همه چیز برای سرگرم شدن اینجا هست::.
(( بیایید با هم فرهنگ درست استفاده از اینترنت را رواج دهیم ))
برای امروز با همکاری دوست خوبم " نغمه " یک سری آیا میدانستید جالب برای شما آماده کردیم ، از همینجا جا از نغمه هم تشکر میکنم که تو آپ کردن وبلاگ کمکم کرد . آیا میدانستید که یک گالن روغن سوخته، میتواند تقریبا یک میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند ؟ آیا میدانستید که قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است ؟ آیا میدانستید که آب دریا بهترین ماسك صورت است ؟ بقیه در ادامه مطلب . . . مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. آدم ها خيلي نميتونن از هم دور بشن ٬ بالاخره يه چيزي جا ميمونه که مجبورن برگردن تا عمر ما باشد به دنيا ما رفيقيم ، ترسم بميرم حس کني ما نا رفيقيم ! کار گل زار شود گر تو به بازار آئي / نرخ يوسف شکند جون تو به بازار آئي . . . داستان زندگي من قصه ايست که متن آن وجود توست ، و پايانش نبود تو . . . دل بستن مثل پرت کردن يه سنگ تو درياست ، اما دل کندن مثل پيدا کردن همون سنگه تلخي مشروب رو به جون ميخرم که فقط وقت خوردن بگم بقیه در ادامه مطلب . . . با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز خیلی وقت بود که مطالب خنده دار نذاشته بودم ، امروز با چند مطلب باحال اومدم : امتحان دامادها زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. ۲ مطلب دیگر در ادامه مطلب . . . با عرض سلام خدمت تمامی شما دوستان عزیز بالاخره امروز بعد از یک مدت نسبتا طولانی ، همونطوری که قول داده بودم برگشتم و وبلاگ و آپ کردم چند عکس از هیلاری داف بقیه عکسها در ادامه مطلب . . . عکسهایی از جنیفرلوپز بقیه عکسها در ادامه مطلب . . .
ادامه مطلب
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل ميکردم و به او جواب ميدادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميکردم
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!
چون وقت ناهار شد، عابد سفره اش را پهن کرد و شروع به خوردن غذاي خود کرد ،بي آن که چيزي از آن به موسي تعارف کند! مدتي بعد موسي برخاست تا به جانب طور رود، عابد به او گفت اي موسي، از خدايم بپرس که جايگاه من در بهشت کجاست ؟
موسي از نزد او رفت و در راه با عابدي ديگرملاقات کرد ،و از او پرسيد: چند سال است عبادت مي کني؟ عابد گفت چند سالي است. موسي نزد او نشست ،سپس عابد سيبي آورد و گفت: به جز اين سيب چيز ديگري ندارم و همين را باهم تقسيم مي کنيم! او نيمي از سيب را به موسي داد و نيم ديگرش را خودش تناول کرد.اندکي بعد موسي برخاست تا خداحافظي کند.عابد گفت از پروردگارم بپرس ،جايگاهم در بهشت کجاست؟
موسي در کوه طور راجع به آن دو عابد از خدايش پرسيد.وحي آمد که عابد اول در آتش است و عابد دوم جايگاهي پسنديده در بهشت دارد !موسي تعجب کرد چون نخستين عابد هفتاد سال خدا را عبات کرده بود در حالي که عبادت دومي از چند سالي فراتر نمي رفت !از پروردگار علت اين امر را پرسيد ،وحي آمد که اولي غذا را از تو دريغ داشت حال آن که دانست تو بنده و دوست مني ،اما دومي تنها سيبي را که داشت با تو تقسيم کرد!چون موسي باز گشت آنچه را که خداوند به او وحي فرموده بود، به اطلاع آن دو رساند عابد اول هنگامي که خبر دوزخي بودن خود را شنيد، از موسي تقاضا کرد از خدايش دو چيز را براي او بخواهد:
الف) آنقدر پيکر او را بزرگ کند که تمامي جهنم را پر سازد!
ب)او را در جهنم خاص جاي دهد، زيرا تاب شنيدن ناله ي عذاب شوندگان را ندارد!
موسي با خداوند مناجات کرد و تقاضاي آن عابد را به خداوند عرضه داشت. وحي آمد که او را به بهشت مژده بده! موسي از خدا پرسيد: خدايا علت چيست؟ خداوند گفت: چون او تاب شنيدن ناله ي عذاب شوندگان را ندارد!...
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
نتیجه اخلاقی: مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
و برش دارن ٬ سعي نکن از من دور بشي ... دلت اينجاست . . .
ولنتاين مبارک
ولنتاينت مبارک رفيق هميشه . . .
Happy valentine day . . .
به سلامتي اون که دوسش دارم . . . ولنتاين مبارک . . .
ادامه مطلب
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقهاى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بىامو کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
ادامه مطلب



| Design By : Night Skin |









